تبليغاتX
سمیرا
بازم سلام اگه موافقین راجب چیزای جالبی که واسم پیش میاد تو وبلاگ بنویسم نظر بدین و بگین که منم بنویسم خب دیگه بابای.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:24  توسط سمیرا  | 
سلام میخواستم راجب خودم بگم میدونم خیلی کنجکاو هستین که بدونین من کیم حالا میگم من سمیرا متولد ۱۵/۱۲/۷۰ هستم وتو شهر بندرعباس زندگی میکنم و بندرعباسی هستم امسال هم دیپلم کامپیوتر گرفتم و متاسفانه قبول نشدم خواستم برم آزاد که اصلا رشته منو دانشگاه آزاد بندرعباس نداره گذاشتم بخونم واسه سال دیگه که برم ملی امیدوارم قبول بشم در حال حاضر جایی مشغول به کارم از اینکه سر کار هستم حس خوبی دارم  حس میکنم بزرگ شدم و روی پاهای خودم ایستادم به خودم افتخار میکنم از حیوونا شدیدا از گربه خوشم میاد ولی دوستام همیشه از گربه ها دوری میکنن چون میترسن ولی من نه حتی بهشون غذا هم میدم .از غذاها هم از ماکارونی خیلی خوشم میاد مخصوصا ماکارونی سمیرا چون واقعا ماکارونیش خوبه نه بخاطر اسمش هاااااااااااز نظر اخلاقی اینو بگم که آدم ارومی هستم همیشه در مواقع عصبانیت میخندم کم عصبانی میشم از کسایی هم که فحاشی میکنن دوری میکنم و ازشون خوشم نمی یاد چون آدمای ضعیف متکی به فوش هستن خلاصه چنین شخصیتی هستم اوه اوه خیلی زیاد نوشتم دیگه بسه خسته شدین بابایراستی از اینکه نظر میدین خیلی خوشحال میشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:23  توسط سمیرا  | 
یکی رفت..........................یکی نرفت

اون که رفت .......................تو بودی

اونی که به خاطر تو........تو قلب هیچکی نرفت

 من بودم..............

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 18:34  توسط سمیرا  | 
گاهی اوقات خیلی از مرگ می ترسم ولی ترس کنار میذارم و یاد جمله اون کتابی میفتم که یه دانشمند نوشته بود :تلخی مرگ به خاطر ترس از آن است بعد می بینم واقعا حق با اون دانشمنده واسه همین کمی آروم می گیرم وبه چیزای خوب فکر میکنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 21:5  توسط سمیرا  | 

 

 

همیشه به آرزوهایی فکر کن که دست یافتنی باشه

ولی هیچوقت به اون آرزوی دست نیافتنی فکر نکن

چون هیچوقت به آرزوت نمی رسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:48  توسط سمیرا  | 
گاهی اوقات که یه کار اشتباه انجام میدم دوست دارم  زمان به عقب برگرده و از انجام دادن اون کار اشتباه جلوگیری کنم ولی هیچوقت نمیشه و نخواهد شد واسه همین پشیمون میشم و با خودم میگم :  کاش زندگی مثل زدن دکمه Ctrl+z

 بود که با زدن این دوتا دکمه از صفحه کلید روزگار زمان به عقب بر می گشت بعد با خودم میگم نه صفحه کلیدی هست نه چیزی واسه همین تصمیم می گیرم که دیگه اون اشتباه تکرار نشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:39  توسط سمیرا  | 
سلام به دوستای گل امیدوارم حال تک به تک شماها خوب باشه بازم من اومدم و میخوام راجب این روزگار بی معرفت بگم البته درستترش  دوستای بی معرفت. اول واسه اون دوستای بی معرفت بگم که واقعا واسشون متاسفم موضوع از این قراره که اگه شما با یکی دوست صمیمی باشی اونم دوست دوران مدرست بعد یکی دو سالی تو کلاسش نباشی یا اینکه بگم یه جوری شده که ازش دور شدی ولی یه روز تو خیابون ببینیش بعد خوشحال بشی بری طرفش که سلام کنی باهاش اون با بی محلی از کنارت رد بشه یا اصلا به روی خودش نیاره چه حالی بهت دست میده ؟من که واقعا از این آدم نفرت پیدا میکنم بعد با خودم میگم آیا واقعا قبلا با من دوست بوده؟یعنی تو این یکی ذو سال اینقدر اخلاقش عوض شده که دوست قدیمیشو فراموش کرده؟ فقط میگم واست متاسفم دوست عزیز

 

اینم یه مطلب از سمیرا اونم بعد از مدتها

بای تا یه مطلب دیگه قربون همتون بای...........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:41  توسط سمیرا  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:57  توسط سمیرا  | 
سلام من بازم اومدم ایندفعه بعد از مدتی اومدم ودارم می نویسم دلم واسه اون روزا که مطلب واسه وبلاگ می نوشتم تنگ شده این روزا همش امتحان دارم دیروز امتحان طراحی سایت داشتم الان که دارم می نویسم یه جورایی دلم گرفته نمی دونم چرا خدا میدونه امیدوارم از این حالت در بیام خب دیگه سرتونو به درد نیارم الان ساعت ۶:۳۰ هستش باید برم مدرسه واستون آرزوی موفقیت می کنم بای...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 6:27  توسط سمیرا  | 
بعضی وقتا با خودم فکر می کنم می گم چرا بعضیا فکر می کنن فقط

خودشون تو این دنیا وجود دارن

چرا فکر می کنن همه کاره خودشون هستن

چرا به هیچ چیز اهمیت نمی دن

چرا از خود راضی هستن و فقط خودشونو تحویل می گیرن

چرا من و شما رو دست کم می گیرن

تو اگه با این آدم روبرو بشی چه رفتاری نشون میدی............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط سمیرا  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:49  توسط سمیرا  | 
مرگ مرگ مرگ

وای این مرگ کی میخواد تموم بشه

آخه چرا عزیزترین کس باید بمیره

چرا اون ظالم باید زنده بمونه

آخه چقدر ما باید غم دوریشونو تحمل کنیم

بخدا خسته شدم خستم

ازدنیا از همه چیز

آخه چرا اون...............................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:37  توسط سمیرا  | 
وقتی اعصابم به هم می ریزه  دلم میخواد شیشه های اتاق بشکنم

وقتی اعصابم به هم می ریزه  دلم میخواد با ماشین با آخرین سرعت رانندگی کنم

 

وقتی اعصابم به هم می ریزه دلم نمی خواد کسی رو ببینم

 

وقتی اعصابم به هم می ریزه دلم میخواد اطرافیانمو خفه کنم

 

تو اعصابت به هم می ریزه چیکار میکنی

....................................

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:4  توسط سمیرا  | 
زندگی به خدا قشنگه چرا فکر میکنی زیبا نیست

یه کم چشاتو باز کن

نگاه کن گلای تو گلدون کناره پنجره

اونا خشک نشدن

ظاهرش خشکه ولی نگاه کن

خدای من تو ریشه های سبزشو نمی بینی

اونا هنوز نفس دارن میکشن

خدای من تو چقدر بی تفاوتی

فقط تا چند روز آب بهشون بده

فرصت زنده موندن بهشون بده

اونا میخوان زندگی کنن

پس تو هم بلند شو  وزندگی کن تا میتونی

زیبایی ها رو با یه دید دیگه نگاه کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:52  توسط سمیرا  | 
من یه آدمم

احساس دارم

وجود دارم

زندگی دارم

نفس میکشم

زندم

ولی تو یه بی وفایی

و هیچ حسی نداری

آره تو واسه من مردی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:43  توسط سمیرا  | 
وقتی دلم می گیره دوست دارم فریاد بکشم

وقتی دلم می گیره دلم میخواد تنها باشم

وقتی دلم می گیره دلم می خواد کسی نباشه

وقتی دلم می گیره دلم میخواد تا اوج کوه برم

وقتی دلم می گیره اشکام جاری میشه

تو دلت می گیره چه طوری میشی

دلتنگی هم عالمی داره .........................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:12  توسط سمیرا  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:47  توسط سمیرا  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:44  توسط سمیرا  | 

Samira_marefat_mehrabon

اینم آیدی من هستش اگه میخواین نظرات بیشتر بدین ادکنین

خوشحال میشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:43  توسط سمیرا  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:39  توسط سمیرا  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:36  توسط سمیرا  | 
بس که من گربه دوست دارم حیفم اومد عکس گربه تو وبلاگم نذارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:30  توسط سمیرا  | 
سلام به دلیل یه سری مشکلات در وبلاگ مجبور شدم کل مطالب رو از وبلاگ پاک کنم و مطالب جدید وارد کنم با تشکر سمیرا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:21  توسط سمیرا  | 
 
سمیرا

<-PostContent->

نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط سمیرا محفوظ است.طراحی شده توسط p30alireza.